مثل طفل سر راهي در جدال با بي پناهي
پشتمونو کرده خم اين بار غصه زيادي
سراب خنده و شادي مثل بند انفرادي
مثل عشق بازي جوهر رو تن کاغذ عريون
غم شده نا خونده مهمون تا بگيره ازمون جون
تقصير عصاي ديگس اگه ما داريم مي لنگيم
اگه خاکستري رنگيم خوشيم و ما پلنگيم
اگه همدم سکوتيم نگو گيجيم نگو منگيم
نگو بي دل مثل سنگيم خسته از آتيش و جنگيم
کوچه هاي مه گرفته جون ميدن براي پرسه
تو هواي گنگ خلصه حال مارو کي مي پرسه
از گذرگاه ملامت همه در حال عبوريم
به خدا خيلي صبوريم گرچه از دل خوشي دوريم
مهدي آذريزدي نويسنده پيشکسوت ادبيات کودک صبح پنجشنبه 18 تير ماه درگذشت
به گزارش مهر، وي مدتها بود از عفونت ريه رنج مي برد و در سن 87 سالگي در بيمارستان آتيه تهران درگذشت .
اری او نیز به سوی حق شتافت وبا رفتنش باری از غم بر قلب مردم ایران زمین بر جای ماند.
امروز که خبر مرگ استاد مهدی اذر یزدی را شنیدم گویی دنیا در پیش دیدگانم در سیاهی مطلق فرو رفت خبر مرگ این بزرگوار برای همه ی ما غیر منتظره و درد ناک بود جای تاسف و اشک و اندوه است که سایه ی این چنین مردی برداشته شد
هر چند که او رفت این جهان را با همه ی زیبایی ها و زتی هایش ترک کرد ولی یادش و نامش همواره ماندگار خواهد ماند زیرا که او ستاره ای بود درخشان که بعد از مدت ها روشنایی و درخشش در اسمان تاریک شب و زیبایی بخشیدن به ان و نورانی کرد جهان اطراف خاموش گشته است اما هنوز هم نور او در راه است وهنوز هم روشنایی بخش است هنوزبا اثارش قلاب مردم ایران را که همانند این کره ی خاکی است روشن میکند و تا همیشه جای ان در اسمان خالی خواهد ماند
ای استاد بزرگوا هر چند که تو رفتی اما یاد و نامت در ذهن کودکان امروز و فردایی که خواهند امد وکلمه کلمه ی داستان های زیبا ی تو را می شنوند و مادران و پدرانی که داستان های تو را برای کودکان خود خواهند خواند تا ابد ماندگار خواهد ماند و این گونه هر نسل نامت را به ذهن خواهد سپرد
فوت این بزرگوا را به تمامی مردم ایران و همه ی دوستداران کتاب و فرهنگ ایرانی هستن و به اشنا یان این بزرگوار تسلیت عرض می کنی
مهدي آذريزدي به گواه شناسنامه متولد سال 1301 در خرمشاه بود. اين نويسنده كه چندي پيش از يزد نزد پسرخوانده خود به كرج آمده بود، پس از جراحي پا، به علت عفونت ريه و كهولت سن در بيمارستان بستري بود همچنين دهم تيرماه به منظور ايجاد مجرايي از ناحيه گلو براي تنفس بهتر و کار گذاشتن دستگاه مخصوص براي تنفس، تحت عمل جراحي قرار گرفت
مجموعه «قصههاي خوب براي بچههاي خوب» از مشهورترين آثار آذر يزدي بود که وي در آنها به باز نویسی قصه هاي کهن براي کودکان پرداخته بود
ایلنا: پايگاه اينترنتي دفتر حفظ و نشر آثار آيتالله العظمي خامنهاي متن كامل بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامي در مورد مرحوم مهدي آذر يزدي را منتشر كرد .
به گزارش پايگاه اينترنتي دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبري در اين متن آمده است :
"خودم را از جهت رسيدگى به فرزندانم مديون اين مرد و كتاب اين مرد ميدانم"
بيانات رهبر معظم انقلاب در مورد مرحوم مهدی آذريزدی در ديدار نخبگان استان يزد
نكتهدوم در مورد آقاى آذر يزدى است كه الان اطلاع دادند ايشان در اين جلسه نشستهاند و ظاهراً بيمار هم بودند و با حال بيمارى زحمت كشيدهاند و آمدهاند.
من چندى پيش در يك برنامه تلويزيونى ديدم كه از ايشان تجليل كرده بودند. من با اينكه وقتم هم كم است، از وقتى تلويزيون را روشن كردم و ديدم كه از ايشان دارد تجليل ميشود، پاى آن برنامه نشستم، صحبتهاى خود ايشان را هم گوش كردم.
ايشان در آنجا ميگفتند كه در طول آن سالهاى پيش از انقلاب هيچكس كمترين تشكرى، تقديرى از اين مرد زحمتكش و خدوم نكرده. آن برنامه را كه من ديدم، نكتهاى در ذهنم بود و دلم خواست كه آن را يك وقتى به ايشان بگويم، فكر ميكردم ديگر امكان ندارد و عملى نيست؛ كجا حالا ما آقاى آذر يزدى را زيارت كنيم! حالا تصادفاً امشب ايشان اينجا هستند.
آن نكته اين است كه من خودم را از جهت رسيدگى به فرزندانم، بخشى
مديون اين مرد و كتاب اين مرد ميدانم.
آنوقتى كه كتاب ايشان درآمد - اول هم به نظرم دو جلد، سه جلد، تا آنوقتى كه من اطلاع پيدا كردم، از اين كتاب درآمده بود؛ «قصههاى خوب براى بچههاى خوب» - من رفتم تورق كردم.
بچههاى ما داشتند به دوران مُراهقى - يعنى نزديكى به بلوغ - مي رسيدند، دوره هم دوره طاغوت بود و همه عوامل در جهت گمرهسازى ذهن و دل جوان حركت ميكرد. من دلم ميخواست چيزى باشد كه جوانهاى ما با او هدايت شوند و جاذبه هم داشته باشد. خب، كتاب خوب كه خيلى بود. بنده فهرست پيشنهادى كتاب مينوشتم و بين جوانهاى دانشجو و دانشآموزهاى سطوح بالاى دبيرستانها پخش ميشد، اما براى بچههاى كوچك، دستمان خالى بود، تا اينكه كتاب ايشان را من پيدا كردم. نگاه كردم ديدم اين از جهات متعددى، از دو سه جهت، همان چيزى است كه من دنبالش ميگردم.
به نظرم دو جلد يا سه جلد آنوقت چاپ شده بود، خريدم. بعد هم دنبالش گشتم تا اينكه جلد پنجم به نظرم يا ششم - حالا درست نميدانم، يادم نيست - درآمد؛ بتدريج چاپ شد و من رفتم تهيه كردم و براى فرزندانم خريدم.
نه فقط فرزندان، بلكه در سطح شعاع ارتباطات فاميلى و دوستانه، هرجا دستم رسيد و فرزندى داشتند كه مناسب بود با اين قضيه، اين كتاب ايشان را معرفى كردم.
خواستم اين حقشناسى را من به نوبه خود كرده باشم. ايشان يك خلأئى را
در يك برهه از زمان براى زنجيرهى طولانى فرهنگى اين كشور پر كردند. اين
كار، باارزش است. خداوند از شما - آقاى مهدى آذر يزدى! - اين خدمت را
قبول كند و مأجور باشيد. اين ستايشهاى زبانى و اينها، اجر كارهائى كه با
اخلاص انجام گرفته باشد، نميشود؛ اجر كار مخلصانه را خدا بايد بدهد و خدا
هم خواهد داد.
اکنون جا ی ان است که نگاهی کوتاه بر زندگی این بزرگوار کنیم :
مهدي آذر يزدي ، در روز دوم خمسه مسترقه ي سال 1300 شمسي در خرمشاه از توابع بزد در يك خانواده ي جديد الاسلام ديده به جهان گشود. مختصرخواندن و نوشتن را در خانه از پدر و قرآن را از مادربزرگ فراگرفت. در سن چهارده پانزده سالگي ، همراه با كار رعيتي و يا شاگرد بنايي ، مدت يك سال و نيم ، صبح هاي تاريك به مدرسه ي خان مي رفت و تا طلوع آفتاب نزد يك « آشيخ » كه او هم روزها در گيوه فروشي كار مي كرد ، با سه شاگرد ديگر يادگرفتن عربي را با اصرار پدر شروع كرد ، « نصاب » را حفظ نمود و تا « انموزج و الفيه » خواند كه بعد آن را رها كرد.آذر يزدي ، پس از اتمام تحصيلات مقدماتي ، چندي در رشته ي علوم قديمه به تحصيل پرداخت و با زبان عربي و انگليسي آشنايي يافت.
والدين و انساب : پدر مهدي آذريزدي ، حاج علي اكبر رشيد ، به شغل زراعت اشتغال داشت و به امور ديني و مذهبي سخت متعصب بود و چون از ذوق و قريحه ي شاعري برخوردار بود ، ديواني از اشعار در مدايح و مراثي ائمه اطهار از خود به جا گذاشت. [ سخنوران نامي معاصر ايران ، تأليف : سيدمحمدباقر برقعي ، ج 1 ، قم : نشر خرم ، ص 44 آذر يزدي ، با ذكر خاطراتي از دوران كودكي خود مي گويد : « - اولين بار كه حسرت را تجربه كردم ، موقعي بود كه ديدم پسرخاله ي پدرم كه روي پشت بام با هم بازي مي كرديم و هردو هشت سال بوديم ، چندتا كتاب دارد كه من هم مي خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمي از اين بزرگتر نمي آمد كه آن بچه كه سواد نداشت ، آن كتاب ها را داشته باشد و من كه سواد داشتم ، نداشته باشم. كتاب ها ، گلستان و بوستان سعدي ، سيدالانشاء ، نوظهور و تاريخ معجم چاپ بمبئي بود كه پدرش از زرتشتي هاي مقيم بمبئي هديه گرفته بود. شب قضيه را به پدرم گفتم. پدرم گفت ، اينها به درد ما نمي خورد ، اينها كتاب هاي دنيايي اند. ما بايد به فكر آخرتمان باشيم. شب رفتم توي زيرزمين و ساعت ها گريه كردم و از همان زمان عقده ي كتاب پيدا كردم ، كه هنوز هم دارم. - يك وقتي كار كوچه و صحرا كم شد ، قرار شد من بروم سر كار بنايي و گلكاري كار كنم. اين كارها هم اغلب توي شهر بود و به اين ترتيب من با شهر يزد آشنا شدم. در يزد با اينكه بچه ها و بزرگ ها ما را دهاتي حساب مي كردند و لهجه و لحن حرف زدن ما را مسخره مي كردند ، ناراحت نبودم ، چون راست مي گفتند : ما دهاتي بوديم و خيلي چيزها را نمي دانستيم. اما رفت و آمد توي شهر براي من تازگي داشت. نان نازك بازاري و پالوده يزدي و بعضي ميوه ها كه قبلاً هرگز نديده بودم و زندگي شسته رفته ي شهري ها مرا به شهر جذب مي كرد. به خاطر همين يك روز گفتم : ديگر به صحرا نمي روم. پدرم اوقاتش تلخ شد ، ولي مادرم با كار در شهر موافق بود. از كار بنايي به كار در كارگاه جوراب بافي كشيده شدم. صاحب كارگاه با « گلباري ها » ، صاحبان يگانه كتابفروشي شهر ، خويشي داشت و او هم جداگانه يك كتابفروشي تأسيس كرد و مرا از ميان شاگردهاي جوراب بافي جدا كرد و به كتابفروشي برد. ديگر گمان مي كردم به بهشت رسيده ام ، تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد. در اين كتابفروشي بود كه فهميدم چقدر بي سوادم و بچه هايي كه به دبستان و دبيرستان مي روند ، چقدر چيزها مي دانند كه من نمي دانم. براي رسيدن به دانايي بيشتر ، يگانه راهي كه جلو پايم بود خواندن كتاب بود. سه چهار سال كار در اين كتابفروشي ، هوس نوشتن و شعرگفتن و با بچه هاي درس خوانده همرنگ شدن را در من به وجود آورد
پدر آذر يزدي ، كم سواد و خيلي متعصب بود و مدرسه ي دولتي و كار دولتي و لباس كت و شلوار را حرام مي دانست ، به همين علت او را به مدرسه نگذاشت. مختصرخواندن و نوشتن را در خانه از پدر و قرآن را از مادربزرگ فراگرفت. در منزل هم قرآن ، مفاتيح الجنان ، حليه المتقين ، عين الحيات ، معراج السعاده ، نصاب الصبيان و جامع المقدمات را خواند. در سن چهارده پانزده سالگي ، همراه با كار رعيتي و يا شاگرد بنايي ، مدت يك سال و نيم ، صبح هاي تاريك به مدرسه ي خان مي رفت و تا طلوع آفتاب نزد يك « آشيخ » كه او هم روزها در گيوه فروشي كار مي كرد ، با سه شاگرد ديگر يادگرفتن عربي را با اصرار پدر شروع كرد ، « نصاب » را حفظ نمود و تا « انموزج و الفيه » خواند كه بعد آن را رها كرد. آذر يزدي ، پس از اتمام تحصيلات مقدماتي ، چندي در رشته ي علوم قديمه به تحصيل پرداخت و با زبان عربي و انگليسي آشنايي يافت
آذز يزدي ، با ذكر خاطراتي از فعاليت هاي گوناگون خود مي گويد : « - در بحبوبه ي جنگ دوم و يكي دو سال از شهريور 1320 گذشته بود كه ناگهان آمدم تهران ، حال ناگزير مي بايست كاري پيدا مي كردم تا بتوانم با آن زندگي كنم و اين كار حتماً مي بايست كاري مطبوعاتي مي بود. در تهران با چند كتابفروشي از راه مكاتبه آشنا بودم ، ولي نمي خواستم بروم و بگويم كار مي خواهم ناشناسانه تقاضاي كار كردن را سهل تر مي يافتم. پيشتر با مقالات « هاشمي حائري » انسي پيدا كرده بودم. با خودم گفتم ، يك روزنامه نويس مشهور با همه ارتباط دارد. نامه اي به ايشان نوشتم و گفتم كه كار مطبوعاتي مي خواهم. آقاي هاشمي قدري توپ و تشر زد و ملامت كرد كه به تهران مي آييد چه كنيد ؟! ما خودمان از اين شهر در عذابيم و از اين حرف ها. بعد كم كم آرام شد و گفت ، شما سه شنبه ي آينده بيا يك فكري برايت مي كنم. سه شنبه ي بعد ، آقاي حسين مكي را در همان اداره ( ظاهراً روزنامه ايران ) صدا كرد و گفت ، بيا ، اين همشهري ات آمده. با آقاي مكي در يزد آشنا شده بودم. آقاي مكي گفت ، در خيابان ناصرخسرو با چاپخانه ي حاج محمدعلي علمي صحبت كرده ام ، برو آنجا و بگو مكي مرا فرستاده. همان روز رفتم و در چاپخانه ي علمي مشغول به كار شدم و تا امروز همچنان در كتابفروشي هاي متعددي مشغول كار هستم ( حالا در هشتادسالگي ، كارم بيشتر تصحيح نمونه هاي چاپي كتاب است ). - با اينكه در اين مدت چهل و هفت سال اقامت در تهران ، از كتاب دور نشده ام ، ولي به كارهاي مختلفي دست زده ام و هروقت از هرجا بد مي آوردم ، چاپخانه ي علمي دوباره پناهگاه من بود. دو بار كتابفروشي داير كردم و هر دوبار ورشكست شدم. دوبار با يكي از كساني كه در چاپخانه آشنا شده بودم شريك شدم و به كار عكاسي حرفه اي پرداختم و هر دوبار مغبون و پشيمان شدم. يك بار يك عكاسخانه را خريدم ، ولي بعد از يك سال واگذار كردم ، چون با وضع من جور نمي آمد. در كتابفروشي هاي خاور ، ابن سينا ، اميركبير ( دوبار ) ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، روزنامه ي هاي آشفته و اطلاعات و چاپخانه ي علمي ( سه چهار نوبت و هر نوبت به مدت شش ماه تا چندسال ) كار كردم. هر وقت نمي توانستم با جايي جور بياييم ، از كار موظف و مستمري گرفتن دست برمي داشتم و فقط كار فردي غلط گيري و فهرست اعلام نويسي و ... را انجام مي دادم ( كاري كه همچنان به آن مشغولم ). - اولين بار كه به فكر تدارك كتاب براي كودكان افتادم ، سال 1335 يعني در سن 35 سالگي ام بود. در اين سال ، در عكاسي يادگار يا بنگاه ترجمه و نشر كتاب كار مي كردم و ضمناً كار غلط گيري نمونه هاي چاپي را هم از انتشارات اميركبير گرفته بودم و شب ها آن را انجام مي دادم. قصه اي از « انوار سهيلي » را در چاپخانه مي خواندم كه خيلي جالب بود ، فكر كردم اگر ساده تر نوشته شود ، براي بچه ها خيلي مناسب است. جلد اول « قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب » خود به خود از اينجا پيدا شد. آن را شب ها در حالي مي نوشتم كه توي يك اتاق 2 × 3 متري زير شيرواني ، با يك لامپاي نمره ده ديواركوب زندگي مي كردم. نگران بودم كتاب خوبي نشود و مرا مسخره كنند. آن را اول بار به كتابخانه ي ابن سينا ( سر چهار راه مخبرالدوله ) دادم. آن را بعد از مدتي پس دادند و رد كردند. گريه كنان آن را پيش آقاي جعفري ، مدير انتشارات اميركبير بردم. ايشان حاضر شد آن را چاپ كند. وقتي يك سال بعد كتاب از چاپ درآمد ، ديگران كه اهل مطبوعات و كار كتاب بودند ، گفته بودند كه خوب است. به همين خاطر ، آقاي جعفري پيوسته جلد دوم آن را مطالبه مي كرد. كم كم اين كتاب ها به هشت جلد رسيد ، البته قرار بود ده جلد شود ، ولي من مجال نوشتن آن را پيدا نكردم
آذر يزدي ، در سال 1343 از سازمان يونسكو جايزه اي دريافت كرد و در سال 1345 دو اثر وي
به عنوان اثر برگزيده ي « كتاب كودك » انتخاب شد
روحش شاد و یادش گرامی
درمورداین مردبزرگ بهتراست سکوت کنیم.چراکه نام او به تنهایی هزاران معنا ومفهوم ژرف دارد.
روحش شاد.
گوگل می خواد یک روز عکس تبلیغاتیش رو بده به طرفدارای موسوی به شرطی که امار قبول دارندگان این طرح تو ایران بیشتر از 1.5 میلیون باشه الان رو یک میلیون هست این پیام رو برای همه بفرستید خودتون می تونید چند بار شرکت کنید!!
اینجا کلیک کنید سپس گزینه yes را انتخاب کنید
خیلی خوشحالم که به عنوان یک ایرانی تو جمع آریایی هایی مثل شما اومدم امیدوارم منو از خودتون بدونید
فقط یه چیزی
یادمون باشه واسه این که ایرانمون سبز بشه
واسه این که سبز زندگی کنیم
باید سبز فکر کنیم و سبز رای بدیم![]()
به امید این که زندگی مون سرشار از سبزی و سبزینگی باشه

